![]() |
![]() |
|
| باور کردم تنهایی را چقدر دلم امشب کسی را نمی خواهد. |
|
من زني عجيب بودم ساده و نمي دانستم چگونه راز چشمها را بايد فهميد تنها بودم و خودم حجم تنهايم را پر ميكردم آنقدر پر كه لبريز ميشد از چشمهايم آنوقت دستهايم را جلو دهانم ميگرفتم و ميگفتم: خفه شو صدايش را در نيار تا تو آمدي آنقدر از ظرافت صدايم گفتي از مهربانيم گفتي كه باورت كردم كاش مرا در پيله ام ميگذاشتي من از پروانه شدن ميترسم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 10:38 توسط آرزو |
|
|
نه ديگر از هيچ چيز پشيمان نيستم از روزهاي خوشي كه در انزوا گذراندم نه شرم سارم نه اندوهگين اين سالها برايم جز بركت نبوده است به بهاي از دست دادن عشق دوست داشتن را تمام و كمال ياد گرفتم ميتوانم بسياري از چيزها را نبينم ونشنوم آموختم كه از بسياري چيزها بگذرم ميتوانم بي احساس ونياز ، خشم يا كينه به صداي برگي كه زير پايم له ميشود ساري كه در دور دست ميخواند يا لبخندي كه تنها خاطره اي محو از آن در ذهن دارم صميمانه دل ببندم زياد از زندگي چيزي نمي دانم همين كه كوتاه است وبراي دانستن هر نكته اي از آن بايد تكه اي از جان را پرداخت اما در اين كوتاهي شگفت انگيز و در ميان جلوه هاي گوناگون و بي پايان نفرتي كه درونمان را انباشته تنها آنچه دوست داريم برايمان ميماند......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 اسفند1390ساعت 12:12 توسط آرزو |
|
|
مفاصل انگشتش (م.ی) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 12:14 توسط آرزو |
|
|
ازدواج قانون دارد. طلاق قانون دارد. تنها چيزي كه قانون ندارد.احساسات آدمي است. آدم نبايد در عشق اشتباه كند. چون كسي در قبال اشتباهش مسئوليتي ندارد. چون هيچ قانوني صداي ضربان قلبش را نمي شنود چيزي كه او را به نشاط آورده يا اندوهگين كرده درك نمي كند. از ته دل آرزو كردم تو اشتباه نكرده باشي. فيلم داستان خانوادگي
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 11:38 توسط آرزو |
|
|
شوهر من وهم اتاقم را منتشر می کند. شوهر من
سعی کن با همه چیز کنار بیایی فرار نكن زمين به شكل احمقانه اي گرد است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 دی1390ساعت 8:27 توسط آرزو |
|
|
کاش سرم را بردارم روی شانه هايم ناظم حكمت ما غصه هایمان را شمردیم و به خواب رفتیم بايد هم كابوس مي ديديم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 آذر1390ساعت 11:18 توسط آرزو |
|
|
تکه گوشتی نرم و خوني بر شکم خالی شده ی زنی که تا سرحد مرگ درد کشیده بود... لذتم عشقم برایت دلتنگ می شوم ماما وزندگي همان است كه تو ميخواهي ولي من ميدانم كه چشمانت به خاطر من دروغ ميگويند دوستم داشته باش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 9:33 توسط آرزو |
|
|
آری من زنانگی ام را با تو شناختم
در میان نفس ها و دست های گرمت
در آن هنگام که در تو گم نه با تو می آمیختم
دیگر من تمام تو بودم و تنم بوی تو را می داد
نمی خواستم بدانم که خورشید از کدام سمت طلوع می کند
زیرا تو بودی تو که مرا
با حس لحظه های ناب آشنا کردی
به اوج لذت رساندی
وقتی که صدایم میزدی
با نفس هایی که پر بود از من
و حالا دیگر
من زنی نیستم در آستانه فصلی سرد
زنی هستم
در آستانه حسی تازه و گرم از تو. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 10:24 توسط آرزو |
|
|
هرگز از مرگ نترسیده ام چرا که هر قطره اشک چکیده از آلتهای مردان راست کرده برای تصاویر مانده از من مرا در یادها حفظ خواهد کرد من جاودانه خواهم شد میان گوری پر از هوس و حسرت
........................ نان فاحشگی ام را ، امشب قسمت کرده ام با دخترک یتیم گل فروشی !!! نمی دانم شاید او نیز نمک گیر این نان فاحشگی شود ، چون منی که روزی نان از دست فاحشه ای ربودم ! و اینک چون او ، شده ام فرشته ی مهربان این دخترک
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 آبان1390ساعت 12:38 توسط آرزو |
|
|
وقتی که خون شده ای و توی رگهایم رنگین و گرم میلغزی چطور میشود فرامشت کرد چاقو را بردارگلویم را بشکاف بیرون بیا دستهایت را تکان بده برو .............. همخانه شده ام با چاقوی که تا دسته فرو رفته است در تنم درد میکشم چای میخورم و به دستهای فکر میکنم که ما را به هم پیوند داده است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 مهر1390ساعت 12:7 توسط آرزو |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|